لب...خند زندگی
خاطرات روزگار....(آری ما زنده ایم تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم)
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود شب تا سحر می نغنوم وندرز کس می نشنوم وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود سعدی امشب قرعه فال به نام تنهایی افتاد((تنهایی))-تنهایی ای که حتی در جمع هم باشی باز باتوست. چون درد داریم واین: درده محبت است درده بی کسی است درده بی او بودن است آری فکرش تنهای تنهایمان میکندـفکرش گوشه گیر در جمعمان میکندـ تنهایی بیان عاشقی است چ.ن تنها عاشق شدیم،تنها فکر کردیم و تنها هم رها شدیم. عاشقی که پر سرو صدا بود پر خنده بود پر جنب و جوش بود امااکنون فقط اوست و تنهایی... عاشقی که: در این شب به دنباله قاصدکی میگردد: تا به او پیغام دهد از تنهایی تا صحرای وسیع دلش را به یاده او بپیماید تا آنقدر او و قاصدک هم رازه هم شوند تا سپیده سحر بزند و صدای خروس و سگ و کلاغ موجه تنهاییش را برهم بزنند تا چشم باز کند .و ببیند که شب گذشت و هنوز که هنوزه چشم انتظار است تا ببیند که دگر نایی برای باز گذاشتنه چشمش ندارد تا با خود فکر کند ای کاش مرا یاد میکرد تا با خود فکر کند که ای کاش دستش در دستم بود تا با خود فکر کند دنیا دگر ماله او بود چون او با او بود اما ما چی؟ حرف میزنیم به امید عمل یا فقط آرزویی واهی داریم!تا کی حرف،حرف،حرف... ای عاشق دست بجنبان قبل ازاینکه دست هایت دگر تکان نخورند. من پنجره کوچک کوچک ذهنم را به روی خاطراتش باز کرده ام و با آنها زندگی میکنم. میخواهم: مهرش را به دلم یادش را به ذهنم اسمش را به لبانم هدیه کنم. آری ناصر تو چیزی جز او نخواهی بود. بگذار برایت خود را معنی کنم: ناصری که در جمع با توست ناصری که در تنهایی با توست ناصری که در بتکده و میخانه با توست ناصری هم که در غمکده با توست ای ناصر ای کاش او تنها در دل با تو بود. امشب میخواهم با حافظ شهر راز،از زبان ناصر دلنواز و به یاد یار غم گداز بگویم: یاری که بودنش غم نبودنش غم یاری که بی یادش غم به یادش غم داشتنش غم نداشتنش غم دیدنش غم و ندیدنش غم است. یاری که تمامه زندگیم را غم کرده است با این وجود دوستانه بی خبر از دل میگویند همسش غم؟چرا غم؟ امشب آمده ام تا بگویمشان در تنمایی به یاد او با او و به زبانه او چیزی جز غم نصیبم نشده است. رخصتی ده تا از نیتی باحافظ بگویم: اما انگار حافظ هم مرا غمگین میکند با دادن امیدهای بی امید. حافظ میگوید از دست یاری رنجیده ای،آری حافظ اینت را می پذیرم اما این که میگویی حقی بر گردنه تو دارد حقش چیت؟ چه حقی وقتی حتی زیر چشمی هم ناوک بر دلم نمی زند چه حقی ختی وقتی به هم میرسیم لب هایش کوتاه تریت و زیباترین و جذابترین سلام زندگیمان را جاری نمی کنند. تائ با گفتن سلام فکر و روحم که هیچ،تا منت را ازمن بگیرد. حافظا گفت ییکباره دیگر او را بیارزمای ولی مگر زندگی فرصتی دوباره به مائ میدهد؟ آیا از دسته روزگار که بی زحم ترین معلم است!آیا از دست روزگار که استاده فراموشی است میتوان رخصت گرفت تا دوباره با او باشم. ناگفته نماند من نمیخواهم بی رحم باشم و نه چون شاگردچنین استادی فراموش کار اما باید به دله من هم حق داد که زمانه وروزگار درو پنجره اش را بسته اند البته با طوفانه بی مهری و بی محبتی که او به پا کرد. حافظ من تو را درک خواهم کرد که امید داشتی آیا جز در خوشی بوده ای؟شاید تفاوت من و تو در یک کلمه باشد،غم شاید هم در یار چون یار ریشه غم و شادی است. پس به امید یاره بی غم در آخر خدا نگهدار هم حافظ،هم ناصر و هم او بی مقدمه برم سره اصله مطلب من دیدم که هر قدر از سخنان دیگران استفاده کنم کم کم برا خودم هم داره بی مزه میشه اومدم به ناچار و با اکراه یکی از نثرهای خودم رو بنویسم امیدوارم که بپسندید: سلام بر تو -سلام کردم که بدانی سلام نشانه خواستنه سلامتی توست و اول بار خواهم آغاز کنم با خبر سلامتیت-منم دیوانه تر از مجنون٬عاشق تر از لیلا برای دیدنت تا شاید دردم برای یکبار هم که شده با مرهم محرم شدنت سکوتی ابدی به خود بگیرد اما چه بهای سنگینی باید پرداخت چرا که من میخواستم با تو بمانم نه این که با اولین لحظه دیدار تو بمیرم. با این حال بی تو ماندن جز مردن نیست و با تو بودن جز زندگی... می گویم آنقدر میگویم تا صخره سخت دلت با گفتن های من مثل خوردن قطراته باران به سنگ سوراخ شود و مهرم را پذیرا شوی. اما چه سود از شرحه این گفتن ها و پریشانی ها وقثی که تو حتی اشک های مرا باور نداری و میگویی که قطراته اضافی آبن .من میخواهم باور کنی که از تمام دل و جان در حسرته دیداره توام و این اشک ها مایه های جان من است که صادقانه میگویند فقط توای... ای کاش تو هم قطره ای اشک حتی در نبوده من بریزی تا شاید دلم دورادور آن را دریابد و بهتر بگویم که پس از مرگم بر مزار من بیایی و آنقدر اشک بریزی که که اشکت خالص شودو از سنگ قبرم عبور کند و به من جانه تازه ای ببخشد- من درر زیر خاک خواهم گفت که از ازل تا الان با تو بوده ام٬جسمم برای تو نیست چون جسمم را فنا خواهد گرفت برو روحم را دریاب تا همیشه: زندگی ام با تو٬خوشی ام با تو و غم هایم با تو باشد. اما هنوز اسمت را به کسی نگفته ام تا دوستانه مگس صفت داستانه یک کلاغ چهل کلاغ را بر ما پیاده نکنن و ما را به سخره نگیرن و تو را در کناره هم بازیهای لحظه های بی من بودنت خوارو ذلیل کنندو این را بدان که اسمت بر دلم حک شده. من پیشانی ام را سنگت قرار نداده ام تا بر روی آن بنویسی آن را بیابان گرم و سوزانی قرار داده ام تا تو در آن قدم نهی٬سوزان بودن این بیایان نه به خاطر آزار توست به خاطر این است که میخواهم تو در من ذوب شوی و مایه جان تو هم با من یکی شود تا اینکه یکی شویم و دیگر تویی در کار نباشد. با خالصانه ترین اشک ها٬صادقانه ترین جملات٬زیبا ترین کلمات در آخر بی تو و به تو میگوی مکه من تویی بیش تر نیستم و تا تو هستی من هم خواهم بود پس باش وبا بودنت باعث بودن من باشای تمام زندگانی من... ((این متن خیلی وقت پیش سروده شده است)) نگاه ساکت باران به روی صورتم چون دانه میلغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم تش گرفتم بس که اصلا پرسه حالم نیکنی ار بمیرم وغریبی هم خیالم نیکنی په و کو ره مه ور افتا رسمه خوبه عاشقی بی تشه انگشته عشقت مه بلالم نیکنی او چشمه تا زلاله محرمه دله لو تشنیه اوشلو بی نازنینم مه زلالم نیکنی اما: زندگی یعنی همین لبخند تو عشق هم یعنی کسی مانند تو مرحبا بر عشق که تفسیرش توئی یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد آن جوان بخت که میزد رقم خیر قبول بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد و الان: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی هر چند گفته اند که ناله کر دن خوب نیست اما به نظر من دله بی ناله دل نیست و شاید بهتر بگم جز آب و گل نیست دوستان میگن بی خیال دنیا و تو گوشم میخونن: آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خصلی کامد و تو را عاشق کرد بازی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند اما هیچ کس باور ندارد که اگر زندگی را دوست میداشتم روز تولدم گریه نمی کرد. دوستی گفت: زهشیاران عالم هر که را بینم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد پس نباید عالم بود ،نباید عاقل بود و نبایدهشیار چون اینها همه دلیل می خوان پس باید تنها و تنها عاشق بود چون دلیل و فلسفه نمیخواهد. ولی حیف وئ صد حیف که جز غم کسی به ما سر نزد: در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همهد بیگانگی هر شب به من سر میزند. چرا آدمی باید به جایی برسد که احساس هیچی و پوچی کند و به جایی برسیم که احساس کنیم هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. کار ما آدما به جایی رسیده که ازر بیرون قطع امید کرده چون میدانیم بزرگانی گفته اند:خوشبخت ترین آدمها کسی است که خوشبختی را در قلب خود جستو جو کندو به همین دلیل این حکایت رو سر لوحه اخلاق و باورمان کرده ایم که زندگی تفسیر این سه حرف است:خندیدن،بخشیدن و فراموش کردن یعنی ببخش و بخندو فراموش کن. ولی: گریه کردم ...بی تو پنهانی گریه کردم...تو را دیدم و خندان گریه کردم...برای اینکه اشکام رو نبینی...نشستم زیر باران گریه کردم... اما کس چه میداند که: خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته بهر آن میخندم این همه گفتیم و شنیدیم و همین طور که به پایان نزدیک میشیم باید گفت که: اگردر خواب می دیدم غم روز جدایی را به دل هر گز نمی دادم خیال آشنایی را و خوب است که بگویم کهئ مرا به خیر کسان امیدی نیست چون آدما از جنس برگن گاهی سبزن گاهی زردن زمستون دیده نمیشن آدما خیلی قشنگن حیف که هر لحظه یه رنگن. فکر کنم دیگه کافیه چون: چاه داند عمر به من چنان میگذرد قصه کوتاه کنم ور نه که سخن بسیار است از ما که گذشت ولی به قول خواجه شیراز: زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند تهمت بد نامی دلم میسوزد از باغی که میسوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب بیهوده تکراری است دنیا عجب دردی نهفته در دل ما 1.در سرزمین غربت ماندن چه سود دارد؟ 2.با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد؟ 3.از آسمان خسته٬از ابر دل شکسته٬از درد ریشه بسته رستن چهد سود دارد؟ 4.بودن به عشق یاران٬عمری در این بیابان وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟ 5.این کوهسار سنگی٬ این باغچه های رنگی وقتی شقایقی نیست دیدن چه سود دارد؟ اینگونه زندگی کن:شاد اما دلسوز٬ساده اما زیبا٬مصمم اما بی خیال٬مهربان اما جدی٬سبز اما بی ریاء٬عاشق اما عاقل. بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ نوش دارویی و بعداز مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستیم حالا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد از هم دنیا چرا؟ اما سهراب هنوز داره نفس میزنه و تا دیر نشده نباید بزاریم حالا چرا ؟بیاد تو کار...!!! آدمک مرگ همین جاست بخند دست خصلی کامد و تو را عاشق کرد بازی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم اما غافل از اين كه خوشبختي همان لحظه هايي بود گذشت.((دكتر علي شريعتي)) قصه بي سروساماني من گوش كنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كي سوختم٬سوختم اين راز نهفتن تا كي روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم ساكن كوي بت عربده جويي بوديم عقل و دين باخته عاشق رويي بوديم بسته سلسله ي سلسله مويي بوديم كس در آن سلسله غير از من و دلبند نبود يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت اول آن كس كه گرفتار شدش من بودم باعث گرمي بازار شدش من بودم عشق من شد سبب چوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي او بس كه دادم همه جا شرح دالارايي او شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد كي سر برگ من بي سروسامان دارد ((روزگار در پاي هر نمتي كه به ما ميدهد صد رنج نوشته است.)) فرمود:با عاشقی ساخت٬با بی وفایی سوخت٬با جدایی مرد. ۲.زندگی بدون هدف چرخ زندگی را به قضا و قدر سپردن است.(سرنک) ۳.عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟گفت:نیکبخت آنکه خورد و کشت٬بدبخت آنکه مرد و هشت. ۴.حکیمی را پرسیدند آدمی کی به خوردن شتابد؟گفت:توانگر هر گاه که گرسنه باشد٬درویش هر کاه که بیابد. ۵.حکمت درختی است که ریشه آن در قلب و میوه آن در زبان است. امضا من نه شاعرم ولی زنده باد شعر نگاهت نیز چون مستی خرابم میکند کم کم تو در من آه افسوسی٬تب شب سوز فانوسی و می ترسم ز کابوسی که خوابم میکند کم کم من و این عقده چرکین طبیبم بر سر بالین گهی مضطر٬گهی غمگین جوابم میکند کم کم ببار ای پاکی شبنم به برگ و بار من نم نم که این گرمای طاقت سوز کبابم میکند کم کم کویرم٬حسرت آبم٬نمک را بر نمی تابم عطش اینجا گرفتار سرابم میکند کم کم کسی درد مرا درمان نمیخواهد که بگذارد واین آتش که میبارد کبابم میکند کم کم تو شیرینی و من فرهاد ٬ هر دو میرویم از یاد و می بینم که دست مرگ جوابم میکند کم کم من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید تاریخ ۲۶/۱/۱۳۸۸ را به خاطر بسپار تا بعد اما مکان ستاد٬حافظ٬دروازه قرآن٬خوابگاه حرفی به ذهنم نمی یاد ولی هر چه بدل فرو آید در دیده نکو نماید و..... گر خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم نظر کردن به بزرگان منافی بزرگی نیست سلیمان با چنان حشمت نظر ها بود با مورش آن جوان مرد که میزد رقم خیر قبول بنده پیر ندانم زچه آزاد نکرد دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد غزلیات عراقیست سرود حافظ که شنید این ره دل سوز که فریاد نکرد سروده حافظ شیرازی خواهرم: سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم پس امانت دار خوبی باش. دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی (اما به عمل کار برآید به سخن دانی نیست) بزار خوش خیال باشند ولی حقیقت اینه که با حلوا حلواکردن دهن شیرین نمیشه/./ دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد


کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
مرا گفتی که از پیر خرد پرسم علاج خود
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
سر نوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما باور کن نمیتوان سرنوشت را از سر نوشت
بعضی آدما به امید تقدیر به دنیا نیامده اند اما تقدیر برای آنها صادر شده است.
برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.



